عشق از مسائل بنیادین 1 و تصوف ایرانی است، چندانکه بدون در نظر گرفتن آن، عرفان و حکمت متعالیه قابل فهم نیست. البته عشق از مقولاتی است که تعریفش به ذات، نامیسر است و کنهش در غایت خفا و پوشیدگی است. عشق از مصدر عَشق (=چسبیدن و التصاق) است. به گیاه پیچک عَشَقه گویند زیرا بر تنه درخت می پیچد و بالا می رود و آن را خشک می کند. واین تمثیل حالت عشق است که بر هر دلی عارض شود احوال طبیعی او را محو می کند.
عشق بنده به خدا، حالتی بود از لطف، که شخص در دل خویش یابد و آن حالت در عبارت نیاید، و آن حالت اورا دائم بر تعظیم حق تعالی استوار دارد و اختیار کردن رضای او و صبر ناکردن بدوری او و شادی نمودن بدو و بی قراری از دون او و یافتن اُنس بدوام ذکر او در دل باشد.
مورخان از رشد تدریجی تصوف سخن گفته اند که باعرفان زهدی و خوفی آغاز و بتدریج به عشق و دلسپردگی تبدیل میشود و سرانجام بر معرفت و شناخت باطنی تاکید میکند. توصیف ناپذیری و رازگونه بودن عشق عرفانی از مهمترین خصیصه های بیان شده در همه متون عرفانی است. در نظر مولانا عشق همچو صورت خیال است که اگر آنرا به صد زبان وصف کنی هنوز تمام وصف آنرا نگفته ای، گاه چون خورشید گرمابخش است و گاه چون آذرخش سوزاننده.
کمال انسان در اینست که اصل خویش را بازجوید و خدای قریب را در درون خویش یافته و بدو عشق ورزد و اورا از همه چیز بیشتر دوست دارد. نشانه مومن حُب شدید (عشق) نسبت به خداست وَالَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًا لِلَّهِ(البقره،۱۶۵).
عارفان معتقدند که عشق موهبتی الهی است که خداوند به بسیاری از بندگانش هدیه داده است. و عجز پاره ای از بندگان در درک آنرا به صاف نبودن آئینه روح آنها نسبت می دهند.
اهل کلام، با قبول مُباینت کلی میان خالق و مخلوق، عشق بنده به خداوند را انکار می کنند. بدان جهت متکلمان هر جا در قرآن لفظ حُب و مشتقاتش را دیده اند آنرا تاَویل به تعظیم خداوند و اطاعت از دستورها و فرمان های او کرده اند، حال آنکه عرفاً از جمله مولانا عقیده دارند که نه تنها عشق بنده به خداوند میسر است بل جز خدا کسی قابل عشق ورزی نیست. غزالی در تفسیر علما از حٌب به تعظیم و اطاعت از خداوند میگوید: « حٌب و دوستی خدا چگونه به طاعت تفسیر کرده شود؟ طاعت تبع و ثمره دوستی خداست، پس چاره نیست از آنکه دوستی متقدم باشد، آنگاه پس از آن دوست را طاعت دارد». نویسندگان زیادی در باره عشق نوشته اند از رابعه وحلاج تا غزالی و بخصوص برادرش احمد غزالی وبعد ها عین القضات همدانی وعطار نیشابوری، اما ابن عربی و جلال الدین محمد مولوی، هرچند در دو جریان متفاوت، در صدر شرح دهندگان عشق بوده اند.
صوفی در پیشگاه حق به تسلیم و رضا می ایستد که: من راضی به رضای توام و بدون آنکه هیچ گونه توقعّی داشته باشم از روی محبت به تو عشق می ورزم و در اندیشه پاداشی نیستم. برهمین اساس است که عشق صوفیان نسبت به خدا بدون انتظار و چشم داشت و برکنار از ترس و وحشت است که صوفی خواست و تمنّایی ندارد و قهر و جفای او را همان اندازه می پسندد که وفایش را، معدودی از صوفیان در طریق عشق و دوستی به مرحله ای رسیده اند که در معشوق (حق) فنا شده اند و مولانا در حقشان فرموده است:
جمله معشوق است و عاشق پرده ای زنده معشوق است و عاشق مرده ای
عشق در نزد غربی ها و مقایسه آن با نظر صوفیه
عشق در ذهن غربیان معمولاً به عنوان کششی تلقی می شود که موجب محبت انسان به همنوعان او می گردد و در نوع عالی آن باعث جلب افراد انسان به سوی حقیقت می باشد. از نظر غربی ها عاشق باید بیاموزد که چگونه دوست داشته باشد. اما این نحوه ی تلقّی برای صوفیه بسیار ابتدایی است. عشق برای صوفی از جمله عواطف نیست، بلکه جذبه ای است الهی. در تصوف وقتی صحبت از عشق الهی به میان می آید منظور کششی است که از جانب حق متوجه صوفی می شود و صوفی را به حق می کشاند. بنابراین تأکید نه بر کوشش عاشق بلکه بر کشش حق است. به همین دلیل صوفیه گفته اند که: عشق آمدنی است و مانند سیلی است خروشان، و صوفی منتظر است تا این سیل در رسد و او را با خود ببرد. به قول مولوی:
عاشقان در سیل تند افتادهاند بر قضای عشق دل بنهاده اند.
جواد نوربخش: راه تصوّف پا بر سر هستی زدن و از خودی و خودبینی رستن است. عقل جزوی (عقل فلاسفه و علمای ظاهر) این راه را نمیپذیرد زیرا نگهبان «من» خویش و خود دوستی اش مذهب و کیش است. تنها به فتوای عشق می توان ماسوی الله را فراموش کرد و با شاهد ازل دست در آغوش شد. عقل و عشق هریک نوایی سازند و سازی می نوازند: ... عقل گوید: همه چیز برای تو - عشق گوید تو و همه چیز برای او. عشق گوید: در راه معشوق جان فدا کن - عقل گوید: این کار خطرناکی است، ترک ماجرا کن. ...
... عقل وسیله شناخت دریا از طریق قطره است، عشق قطره را دریا ساختن است. عقل مبنای خودنمایی و ناز است، عشق مایه جانبازی و نیاز است. خلاصه آنکه: عقل وزیر امین «من» است و عشق سپهسالار «روح». لشکر عقل نفس و صفات نفس و بافته های خلق است در حالیکه لشکر عشق صفات روح و یافته های حق است. عشق (الهی) مركب سفر بلكه بُراق سیر الی الله است، و اهل معرفت دربارۀ عشق آن قدر گفته و نوشتهاند كه گویی شرح سلوك جز شرح عشق و ادوار و احوال آن نیست. تفسیر عشق محتاج تفسیر حب و تعیین درجات و اقسام آن است که در ادامه در مورد آن بحث خواهد شد.
اهل معرفت مركب سفر بلكه بُراق سیر الی الله را عشق به الله دانستهاند و دربارۀ عشق آن قدر گفته و نوشتهاند كه گویی شرح سلوك جز شرح عشق و ادوار و احوال آن نیست. عشق یعنی «محبت شدید» و محبت شدید نوعی محبت است. پس ناچاریم كه به تفسیر حبّ، اقسام و درجات آن بپردازیم. هر انسانی از معنای محبت تصور روشنی در ذهن دارد، زیرا محبت از امور وجدانی است كه همۀ انسانها آن را چشیدهاند. انسانی نیست كه چیزی را دوست نداشته و به هیچ امری علاقهمند نباشد.
محبت شدت و ضعف میپذیرد و دارای درجات است؛ این حقیقت را از طریق وجدان مییابیم. غذاها را در یك حدّ دوست نداریم. افراد را به یك اندازه دوست نداریم و ... . قرآن هم به این حقیقت اشاره دارد آنجا كه میگوید: محبت خدا باید از محبت به پدر و مادر بیشتر باشد. «وَالَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ»
نامحدود بودن درجات محبت به خدا
مرحوم علامه امینی میفرماید: محبت به پروردگار نامحدود است، زیرا علت آن كمال ذاتی و صفاتی خداوند است که نامحدود است. عبارت ایشان این است:
«فالذات الوحید الذی لیتأهل للحبّ اولا و بالذات قبل كل شیء انما هو الله تبارك و تعالی نظراً الی ذاته و صفاته و افعاله ... و مهما لم تك تحدّ تلكم الصفات، صفات الواجب تعالی و لاتقف دون حدّ موصوف، فالحب الذی تستتبعه هی و هو ولیدها و ینبعث هو منها، لابد من ان یكون غیر محدود و لا یتصور فیه قط غلو و ان بلغ ما بلغ اذ الغلّو انما هو التجاوز عن الحد و الخروج عن القیاس المعین المعروف بحدوده و مقادیره، فما لا حدّ له لا غلو فیه و انما یختلف الناس فی مراتب الحبّ لله علی عدد رؤوسهم لاختلافهم فی العلم ببواعثه و ذلك ان الحب المنتزع من بواعثه و موجباته یستتبعه العلم بها و ینشأ و یقدر بقدر الاطلاع علیها و لیس جمیع افراد الفئۀ المسلمۀ فی معرفۀ الله و صفاته علی حدّ سواء، بل لكل امرء منهم نصیب یخصّ به و حظّ لا یشاركه فیه غیره و مبلغ من العلم بذلك لایدانیه احد و لكل فرد شأنٌ یغنیه»؛
«تنها موجودی كه پیش از همه و حقیقتا ارزش محبوب واقع شدن را دارد، خداوند است و این به علت ارزش و بلندای ذات و صفات و افعال اوست و چون صفات الهی نامحدود است و همین صفات منشأ تعلّق حبّ است، پس عشق به الله هم باید محدود نباشد و این غلوّ و زیادهروی به حساب نمیآید، زیرا غلو در جایی است كه از حدّ و اندازۀ معین تجاوز شود. آنجا كه حدّ و اندازهای نیست، غلو و زیادهروی هم معنا ندارد.
مردم در عشق به خدا گوناگونند، زیرا در علت آن تفاوت دارند. علت چیزی جز دانش به اسباب محبّت خدا نیست. محبّت از علتش نشأت میگیرد و چون علم و معرفت به پروردگار یكسان نیست و هر كسی از معرفت الهی بهرهای خاص خود دارد، هر كس از محبت الهی هم نصیبی مخصوص خود دارد».
ابن سینا حكیم بزرگ ایرانی مسلمان و صدرالمتألهین، هر یك به طریق خاصّ خویش به اثبات این مدعا پرداختهاند كه «عشق در همۀ موجودات وجود دارد».
ما روش ملاصدرا را كاملتر میدانیم و آن را چنین تقریر میكنیم:
عشق، كمال وجودی است.
هرچه كمال وجودی است، در همۀ مراتب هستی حضور دارد.
پس عشق در همۀ مراتب هستی حضور دارد. توضیح مطلب این است كه اگر وجود بسیط است، پس كمال وجود عین اوست و اگر وجود مشكك (دارای درجات) است، پس كمالات وجودی هم مشكك است. پس اگر عشق كمال وجودی است مانند وجود مشكك است و در همۀ مراتب هستی حضور دارد. این برهان دربارۀ همه كمالات هستی مانند علم، حیات، قدرت و ... جاری است.
عشق در انسان گونههای متنوعی دارد. این گونهها را به صورت زیر ترسیم میكنیم:
عشق بسیط عشقی است كه آدمی به عنوان یك موجود به حضرت حق دارد. این عشق را میتوان با نامهای دیگری همانند عشق خام، عشق نپخته، عشق ناخواسته، عشق مشترك، عشق ساده، عشق فطری، عشق غریزی و ... نام برد. وجود این عشق در انسان مانند هر موجود دیگر در بحث گذشته با برهان فلسفی ثابت شد.
عشق مركّب یعنی عشق عالمانه كه همراه با علمِ به عشق است. این عشق را میتوان عشق خواسته، پیچیده، پخته و ویژه نامید.
عشق حقیقی آنجاست كه معشوق خدا باشد. به توضیح این قسم خواهیم پرداخت. عشق مجازی جایی است كه معشوق غیر خداست، هرچه كه باشد. سرّ اینكه این عشق را مجازی دانستهاند، این است كه محبت به كمال تعلق میگیرد. به تعبیر آن بزرگ
«محبوبیۀ الكمال ذاتیۀ» ؛ «محبوب بودن كمال ذاتی است» و هیچ موجودی حقیقتاً دارای كمال نیست، بلكه به نظر عرفان هیچ موجودی حقیقتاً دارای وجود نیست. كون تامّش مجازی است، چه رسد به كون ناقصش. كمال اولش مجازی است، تا چه رسد به كمال ثانیاش. بنابراین هیچ موجودی غیر حق حقیقتاً محبوب و معشوق نیست. حق معشوق حقیقی است و جز او هرچه باشد، معشوق مجازی است.
عشق نفسانی، عشقی است كه منشأش مشابهت نفس عاشق و معشوق و قهراً اعجاب عاشق به صفات نفسانی معشوق است، مانند عشق به خوبان عالم، پهلوانان و جوانمردان و شاید همین معنا را شاعر اراده كرده است:
هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل گردم از آن
هرچه گویم عشق از آن برتر بود عشق امیرالمؤمنین حیدر بود
منشا عشق حیوانی شهوت حیوانی و طلب لذتی حیوانی است، در این عشق اعجاب عاشق بیشتر به صورت و بدن معشوق است .
اگر سالك الی الله به گوهر عشق الهی دست یابد، گویا به كیمیا دست یافته است. این كیمیا آثاری فراوان دارد، یعنی آثار عشق را از زاویههای گوناگون میتوان دید و ما در اینجا از زاویۀ تأثیر عشق در پیمودن راه خدا به پارهای آثار اشاره میكنیم:
۱. سهولت انجام دستورات سلوكی
سالك با شروع سلوك باید به اعمالی بپردازد كه از آنها تعبیر به دستورات سلوكی میكنیم. قبل از پیدایش عشق انجام این اعمال، كه چه بسا در شبانهروز حدود ۴ ساعت وقت میگیرد، سنگین مینماید، ولی آنگاه كه عشق در وجود سالك جوانه زند، آنچنان سهل و آسان و كم جلوه میكند كه چه بسا سالك دچار افراط میگردد و اعمال زایدی را بر خود تحمیل میكند و این البته بسیار خطرناك است، خطر بر زمین گذاشتن بار سلوك برای همیشه. یكی از هنرهای استاد راه ایجاد اعتدال در سیر و مسیر سالك است.
۲. ادامه یافتن سلوك تا سوختن
عشق چون آتشی است كه به جان میافتد و تا خاكستر نكند، دست بر نمیدارد. البته این سوختن ممكن است پس از مرگ صورت پذیرد. به تعبیر عامیانه «دیر و زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد».
برچسب:
نویسنده: سام رجبی